نقاش خوب خواب هایم
برای این دلم قفس بکش
ودر آن پرنده ای
تا دلم را به غربت لیز لبانت برد
پرنده ای کوچک و مجنون که در حسرت لیلایی گم شده است
و پاره ای از دلم را به آن بیاویز خون آلود
و آینه ای کوچک کنار آن
و خدایی پیر؛ ساکت؛ سنگین و صبور روبروی آن
تا ببیند آنچه نتوانسته یا نخواسته برای دست هایم بکند
و کنار آن مرا بکش که سال هاست
از این خدای پیر ؛ ساکت ؛ صبور وسنگین خسته شده ام
و نشسته ام که دست های تو معجزه کند
نقاش خوب خواب هایم
و کنار من کوه قاف را بکش ومرا
که سیمرغ را عمری فروخته ام و
به آن سوی کوه قاف رسیده ام اما
اما دیر؛ روزی که دیگر خیلی وقت است خدا پیر شده است
و نمی خواهد یا نمی تواند برای دستان پریشانم کاری بکند
نقاش خوب غصه هایم
مرا خدا نکش
مرا گدا بکش
+ نوشته شده توسط ادی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت
8:55 |