تبليغاتX
هر چه عشق
وقتی تو نیستی صحبت باران و باد و پنجره هم آرامم نمی کند حتی یاد آن روزهای

چقدر شیرین پر

فرهادو کوه های کوچک خوشبختی و شانه هایت و دست هایم .

حتی طعم دیوانگی آن روزهای لبانت هم لبانم را از پاییز این روزهای سکوت بر نمی گیرد

ویاد آن کعبه ی آبی و بارانی چشمانت خدای دیوانه ی این روز های دستانم را از هفت توی آبان های

پرآب گذر نمی دهد .

رها

صحبت آن روزهای بی آبان نیست

صحبت حال بد دستانم است و مسیح مست چشمانت

+ نوشته شده توسط ادی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:55 |

+ نوشته شده توسط ادی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:17 |
رها سرانجام یعنی آغاز وعده های مسیح لبانم و خدای خمار چشمانت زیر همان درخت های حرف و 

سکوت آنجا که طعم سیب سرخ گونه هایت در جازبه ی لیز لبانم ماند و لبخند اولین قانون بی متن

عشق را در حجم آفتابی دستانم  سرود و بعد روزهامان شکل تو شد

+ نوشته شده توسط ادی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:55 |
و عشق آن اتفاق آبی

آنجا رویید که بوسه بازی باران

وباد که بعد روح مرا به کوچه های بی تاب برد

لای درختان حرف و سکوت

و من آن روز دست هایم را و قلبم را

در کوچه به نخ های دلهره آویختم

و جامه های حرف دوختم

برای حروف عریان و پریشان کودکی

که دلش را آویخته بود 

در حجم حزن انگیز کوچه ای که دیوار هایش

پر لیلا بود و کودکی مجنون گم در حسرت

+ نوشته شده توسط ادی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:47 |
نقاش خوب خواب هایم

برای این دلم قفس بکش

ودر آن پرنده ای

تا دلم را به غربت لیز لبانت برد

پرنده ای کوچک و مجنون که در حسرت لیلایی گم شده است

و پاره ای از دلم را به آن بیاویز خون آلود

و آینه ای کوچک کنار آن

 و خدایی پیر؛ ساکت؛ سنگین و صبور روبروی آن

تا ببیند آنچه نتوانسته یا نخواسته برای دست هایم بکند

و کنار آن مرا بکش که سال هاست

 از این خدای پیر ؛ ساکت ؛ صبور وسنگین خسته شده ام

و نشسته ام که دست های تو معجزه کند

نقاش خوب خواب هایم

و کنار من کوه قاف را بکش ومرا

که سیمرغ را عمری فروخته ام و

به آن سوی کوه قاف رسیده ام اما

اما دیر؛ روزی که دیگر خیلی وقت است خدا پیر شده است

و نمی خواهد یا نمی تواند برای دستان پریشانم کاری بکند

نقاش خوب غصه هایم

مرا خدا نکش

مرا گدا بکش

+ نوشته شده توسط ادی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:55 |
شکل پرنده می شوی وقتی قفس می کشم

با تو تمام نقاشی ام را نفس می کشم

شکل پریش گیسوانت چون حال دلم

شکل لبان تو لبالب از هوس می کشم

+ نوشته شده توسط ادی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:30 |

طلوع خورشیدهای چشمت از غروب کدام روز بی فردای پاییز گذشت که این چنین

دستان پریشان کودکی را به افق های رنج آویخت در رهگذر بادی که چشمانت را

برد و پاهایت به سمت کدام دره ی دور سرازیر شد که این چنین خلوت انگشتانم  پر

شد از صحبت فاصله وپنجره های چشمت روی شانه های کدام نسیم گیج خوابید که

این چنین دلم را به ستاره های خاموش کبود در پنجره ی بسته ی آسمان های دور

درد وصله زد و خاطراتم را از تنگنای شب های سرد گذر دادو مرا بر نیمکت

دلهره های سخت نشاند...

+ نوشته شده توسط ادی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 8:23 |
همیشه برای گفتن حرفی هست اما  .... اما ...چشمانت وقتی نمی خواهند چه می توان گفت...

+ نوشته شده توسط ادی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 12:43 |

رویا هایم را در رهگذار چشمانت آویزان می کنم تا تعبیر خواب دیشب های 

چشمم دست هایی باشد که از دلتنگی ثانیه هایت آویزان اند .

خلاف رفتنت که شبیه دست های زرد ثانیه بود دلتنگی هایم سبز ماند زیر

همان آسمان های سرخ و کبود نزدیک شب هایم در همان حوالی که حال

چشمانت حوالی  چشمانم بود  و حال دستانم  حال گونه های گرم و

پریشانت.

 

 

+ نوشته شده توسط ادی در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 13:38 |

خدایا

دستهایم به چیزی بیش از آنچه دعا نامیده می شود نیاز دارد

به چیزی شبیه معجزه

و تنهایی ام به کسی نیاز دارد شبیه خودت

شبیه دستانت که لمسم کند و

چشمانت که حقارتم را ببیند.

 

 

+ نوشته شده توسط ادی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:9 |


Powered By
BLOGFA.COM


جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی type='text/javascript' src='http://bahar-20.com/ftp/hm/m.js'>